تبليغاتX
نوشته هایی برای نخواندن

نوشته هایی برای نخواندن

سکوت را حالا که آمدی میتوان شنید

 

نقطه هاي نا تمام من 

 

. روي شانه هاي زمان تند و تند بالا و پايين مي روم .روي ثانيه هايي كه هرگز به آخر نمي رسند من جايي براي ماندن ندارم . ساعت مي خواهد چيزي به من بگويد اين ساعت... اين ثانيه... مثل هميشه نيست .نقطه هاي ساعت مثل دانه هاي بالقوه ايست كه مي خواهد ناگهان به كاج بلندي بدل شود و يا شايد مثل يك فواره كه در آستانه ي انفجار است  تا قطراتش به صورت آسمان بپاشد.من روي فلسفه ي نا تمام نقطه ها هنوز هم دارم در جا مي زنم.

. تازگي ها فكر مي كنم توي دنياي به گل نشسته ديگرچيزي براي شدن پيدا نمي كنم .شايد ديوارها مرا احاطه كرده اند و هيچ پلي هم روبه روي من نيست .توي كوچه ي باران خورده ي نگاه تو گاهي خيلي چيزها مي شود پيدا كرد خيلي چيزها .

. چشم تو شايد همه ي انگيزه هاي بودن من است .چشم تو براي من مي تواند يك پل باشد و يا يك پنجره و يك راه براي عبوراز همه ي نقطه چين هايي كه نمي توانم بهم وصلشان كنم .آن سوي نگاه زخم ديده ي تو چه چيزها كه اتفاق نمي افتد .واي كه تو با اين من چه كرده اي .

. ديوارهاي سخت و بلندي كه تا بي نهايت پيش رفته اند هيچ نشاني از ادامه  ندارند.زنداني هميشگي اين ديوارها حتما خواهد مرد .اما او قبل از مردن مي پوسد .اول مي پوسد و بعد ميميرد .اول نگاهش خشك مي شود ...فكرش يخ مي زند ...دستانش از تكاپو مي ايستد و بعد كم كم مي فهمد كه قلبش مي خواهد براي هميشه از كوبيدن و كوفتن به سينه اش  دست بكشد.

. من شايد بايد دچار اين حال شوم .....................................................................................................................

اما نه خيال بودنت هم به من آسايشي بي وقفه مي دهد ..من كه نگاه تو را دارم.مي توانم بازهم به نقطه هااميد داشته باشم .بي چاره ان كس كه نقطه هاي بودن نگاه را هم نمي تواند بفهمد.

. من خواهان تهي بودنم بيشتر از ديوار دوست مي دارم به  هيچ فكر كنم... به يك نقطه كه شايد توي هيچ هم بتوانم پيدايش كنم  و  ان كسي كه مي توان توي نقطه هم معنايش كرد من مي خواهم به اين ها فكر كنم .اسارت همه ي سهم من نيست .

 

. وقتي به يك نقطه مي انديشم بيشتر مي فهمم كه پشت نگاه ندانسته ي تو چه حرفها يي كه خشكشان نزده و چه احساس هاي نا تمامي  كه وجود ندارد. گاهي خيلي نااميد و دلگيرم و قلمم مي خواهد بي رحمانه از نااميدي بخواند اما ناگاه يك نگاه مرا ازاين ورطه هاي نا هنجار و ناگزير مي رهاند.

 

. خوش به حال پرستو ها كه عاشقانه توي آسمان پرواز مي كنندو هر چه بيشتر بالا مي روند بيشتر نقطه مي شوند .خدا مارا ازيك نقطه به بلوغ رساند و از يك نقطه است كه كاج هاي بلند مي رويند و سر به آسمان مي كشند و از يك نقطه همه ي حرفها شرو ع مي شوند.مي بيني ؟حتي يك نقطه هم مي تواند بزرگ شود و بالا برود.نقطه هاي زندگيت را هيچ گاه دست كم نگير .هميشه  اين خط نيست كه ما را به جلو مي برد .بيا نقطه چينها را هم به هم وصل كنيم .مي دانم كه به آن سوي نگاهت عاقبت راهم مي دهي.

به نقطه ها هم مي توان اميدوار بود .يك نقطه آخر اين خط بگذار و بدان شروع خط ديگر باز هم با يك نقطه خواهد بود.

 

+نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت13:40توسط من | |

باران اندازه من نیست


غمهایم را جلویم میگذارم ... نمیدانم به حال کدامشان غصه بخورم و به خاطر کدامیک غمگین شوم
درست که نگاهشان میکنم به نظرم بعضی هایشان خیلی پیش پا افتاده اند.. ... اگر بخواهم کمی منطقی تر باشم(من و منطق؟؟؟)شاید بتوانم خیلیهایشان را خط بزنم ....اما این ...این یکی را نمیتوانم.....هزار غم را شاید اما این یکی را نه...
چه بگویم از ناوک این غم که سراسیمه کوه دلم را درمینوردد.

غمهایم را مرتب میکنم .... هر کدام را میگذارم گوشه ای از دلم... به این آخری که میرسم ..بدجوری حالم بد می شود....این غم توی دلم جا نمی شود ...دارد خودش را به زور جا میدهد ...این غم را دوست ندارم..نمیخواهمش ... میشود چند روزی به تو امانتش بدهم؟ .... دل تو خیلی بزرگ است ..کاش چندروزی از من بگیریش.

غمهایم را کنار هم میچینم. ..هر کدام حرفی برای خود دارند...هر کدام دلی پر درد دارند و سری پر سودا ...غمهای بیچاره ی من ..اصلا از کدام در به من وارد شدید؟ ....من که چشمانم را به رویتان می بستم .من که گوشهایم را میگرفتم وقتی شما حرف می زدید .من که در قلبم را محکم بسته بودم ... میدانم شما هم جایی برای ماندن ندارید ......از دیدنتان خنده ام میگیرم .... . تا به حال دیده ای کسی به غمهایش بخندد؟

غمهایم را کنار خودم مینشانم ..میخواهم حرفهایشان را بشنوم ...چه قدر معصومند ...چه قدر تنها و بی کسند ...دلم میخواهد بغلشان کنم ....غمهای کوچک تنها .سنگینیشان را روی دلم حس میکنم .اما اشک بارشان را برایم سبک می کند . چشم را برای همین روزها آفریده اند دیگر. چشمهای بی نور من این روزها مثل سوسوی فانوس کوچکی هستند که به جبر میدرخشند .فانوسی که زیر باران جامانده است .

خدا هم میداند که تقصیر غمها نیست . تقصیر من است . دل من خیلی کوچک و به درد نخور شده .اما من که چاره ای ندارم .... من هم به محاصره ی آبی ها در آمده ام ....مثل شناوری که توی اقیانوس افکارش تنها مانده است .حالا من هم بین انعکاس آبی آسمان و دریا در تحیرم.

هیچ احساسی ندارم.مثل صفر مانده ام بین مثبت ها و منفی ها .چشمه های حواس درونم از غلیان افتاده اند. شاید غمها مرا مسدود کرده اند .و شاید هم چیزی مثل مرگ دارد رگ و خونم را سیرمیکند.
احساس خوبی ندارم .
بین نگاه معلق این غمها اسیر شده ام . خدا می خواهم . خیلی زیاد میخواهم .کمی به من خدا بده .
احساس بدی ندارم ...گاهی راکد بودن هم به آدم آرامش میدهد ...اما خوب میدانم که آرامش در کنار این همه غم که مودبانه در کنارم نشسته اند و به من لبخند میزنند کار بیهوده ایست .گفتم که خدا میخواهم
.برایم خدا بیاور.

حرف که میزنم میگویی حرفهایت بوی غم میدهند .چه کنم ؟ من که گفته بودم همیشه حرفهایی که به تو میزنم از ته دل است ته دلم را دوست نداری نه؟ .خوب میتوانم برایت از شروع دلم سخن بگویم . مثلا دوست داری برایت خوابم را تعریف کنم؟ یا بگویم که دیشب چه اندازه از ته دلم خندیدم اما نه حتما می فهمی که خنده هایم هم بوی غم میدهند آن هم خنده هایی که از ته دلند.

غمهایم را می آرایم ...آخر قرار است امشب به خدا نشانشان بدهم .خدا گفته بود ارزش ادمها به غمهاییست که دارند ...گفته بود هر کدام از ماهارا با غمهایمان بیشتر دوست دارد .یک جوری انگار که ما با غمها پیش خدا آبرو پیدا میکنیم ...خدا کند غمهایم آنقدر آبرومندانه باشند که یک کمی بیشتر پیش خدا اعتبار پیدا کنم .

میدانی ما آدمها این روزها دلمان خیلی کوچک شده است .آنقدر کوچک که حتی نمیتوانیم غمهای کوچولو را در آن نگه داریم. خدا وقتی میخواهد آدم را اندازه بگیرد متر را دور عقلش نمی گذارد دور قلبش میگذارد . چه قدر بد میشود اگر خدا بفهمد قلبم اینقدر کوچک است .باید غمهایم را بیشتر کنم . پس لطفا غمی را که به امانت داده بودم به من برگردان .آخ که اگر خدا این را ببیند چه قدر خوشحال می شود.

چتر را با خودت نبر.باران امشب از چشمان خدا میبارد. .شاید باران حامل پیامیست از قلب آسمان که میخواهد فقط به گوش تو بگویدش .امشب دلت را زیر باران بگیر تا خدا بوسه بارانش کند .

+نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت16:49توسط من | |

رسیدن در من

داشتند میرفتند.....همه داشتند راه می رفتند.راه میرفتند که برسند . گاهی می دویدند .گاهی می ایستادند و گاهی هم فقط نگاه می کردند.پیرمرد روزنامه فروش سر چهارراه هم داشت می دوید .می دوید که برسد . روزنامه هایش هم می دویدند .نوشته های هر روزنامه هم . پشت چراغ قرمز همه آماده بودند تا پایشان را زودتر از روی ترمز بردارند... برای اینکه میخواستند زودتر برسند.

هر روز راه میرویم .راه میرویم و شاید به جایی نمیرسیم..اصلا تو میدانی از وقتی به راه افتادی تا به حال چند گام برداشتی ؟ .آن وقتی که کودکانه روی زمین خودت را به زور جا به جا میکردی تا بتوانی دستت را به چیزی بزنی آرزویت این بود که راه بروی . روزی که اولین گامت را برداشتی هم به رسیدن فکر میکردی ...رسیدن به یک قدم جلوتر ...رسیدن به آخر.

من هر روز میروم و نمیرسم. نه به آبی.... نه به خاکی.... نه به آتشی ...نه به آدمی .خورشید که می آید می فهمم که باید بروم . و همین که خورشید میرود می فهمم که نرسیده ام. من پر از راههای نرفته ام . پر از حرفهای نزده . من پر از تصمیم های نگرفته ام و پر از کارهای نکرده. هر روز آغاز میشوم و هر شب به پایان میرسم . ولی باز هم پر از دیروزهای نگذشته ام.

این همه دیده ام .این همه شنیده ام.این همه لمس کرده ام و این همه فکر. اما باز هم هیچکدام به درد نمیخورد .نمیدانم چرا فکر میکنم یک چیز ناب توی دیده ها و شنیده ها و فکر کرده ها جایش خیلی خالیست .اصلا نمیدانم برترین چیزی که تا به حال دیده ام چیست .یک درخت؟ یک آدم؟ یک نوشته؟ یا شاید هم یک خواب. از بین این همه حرفی که به خورد گوشهایم داده ام کدامیک مقدس بوده است ؟برترین حرفی که تا به حال شنیده ام چه بوده؟ شاید یک شعر .شاید صدای باران و شاید صدای باز شدن دری که میگوید برو.

یک جایی خواندم که ما آدمها هیچ وقت نمیرسیم. همیشه حرکتمان همین است .یعنی فقط رفتن وجود دارد و هیچ رسیدنی در کار نیست. ولی من این را دوست ندارمدلم میخواهد برسم ..آن وقت یک راه دیگر را برای رفتن پیدا کنم و باز برسم.اما توی همین چند سالی هم که رفته ام حالا که خوب نگاه میکنم میبینم هرگز نرسیدم. و این معنایش این است که اگرچه پر از حرفها و دیده ها و شنیده هایم .اما خالی تر از خالیم .و این اثبات به درد نخور بودن همان حرفها و دیده ها و شنیده هاست.

راههای قدیمی و جدید...خاکی و سنگلاخی ...راههای رو به خورشید ...رو به ماه .راههای درست و اشتباه.این همه راه برای رفتن . و این همه پنجره برای پریدن. اما به کجا؟ . تو فکر میکنی این دنیا به کجا میرسد؟ و این همه آدم که دارند هر روز میروند آخر از کجا سر در میا ورند؟؟. شاید بدانی به کجا .اما باور نداری چون هر روز میروی و نمیرسی .

گفتند مثل دیروز نباش .حد اقل یک فرقی بکن. امروز دیروز نیست پس تو هم همان دیروزی نباش.

اگر دیروز نرسیده ای امروز برس . به یک آبی ...به یک خاکی ...به یک آتشی ...به یک آدمی.شاید بهتر است ما هم دیده هایمان را صافی کنیم .شنیده هایمان را هم .شاید بهتر باشد برای دیدن و شنیدن و فکر کردن و راه فتن هم فیلتر گذاشت (البته این بار بدون استفاده از فیلتر شکن) .نمی خواهم بگویم که باید چگونه باشیم .و لی همین را میدانم که باید جور دیگری باشیم. تا راهی به پایان پیدا کنیم.

وقتی افکار به هم گره خورده ام را باز میکنم. تازه می فهمم که من هیچ برای ارائه دادن ندارم. یعنی خالی خالیم. گاهی وقتها اصلا به این که هستم هم شک میکنم. آخر ادم به آن چیزی که دارد هست .و من به نداشته ام نمیتوانم باشم.

گاهی فکر میکنم که به بعضی جاها رسیده ام ..اما درست تر که می اندیشم میبینم که این رسیدن ها ((رسیدن ))نبوده اند بلکه ذاتا خودشان ((رفتنند)) . یعنی اگر چه گاهی ما ظاهرا به جای به چیزی و به کسی میرسیم اما اینها خودشان جزو فرایند رفتن محسوب میشوند.

هر رفتن رسیدنی دارد .ولی توی این دنیای کوچک و گاهی هم بزرگ جایی برای رسیدن نیست... هست؟ . به پاهایام که نگاه میکنم می بینم که تنها کارشان این است که من را به جایی برسانند.جایی نزدیک همینجا .جایی توی یک دنیای دیگر ...این پاها باید مرا(( در من)) پیاده کنند .

همه دارند میروند همه ی خاک و افلاک .در درونم هیچ چیز ساکن نیست همه در حال رفتنند و به قول ارسطو در حال شدنند .هر ذاتی میخواهد برسد و حقیت امر هم جایی است که باید رسید .این همه قدم برداشتیم برای اینکه به جایی برسیم ولی نشد .یک قدم برداریم برای آنکه به جایی نرسیم شاید بشود.

یعنی ما برای اینکه به جایی نرسیم برویم و آن وقت است که می فهمیم رسیده ایم ...آخر آن موقع خود رفتن رسیدن است ......هر گاه بروی رسیده ای.

در جنگ با تناقضات عاشقانه ی من بودن همیشه شهید می شوم .شهید می شوم که بدانم رفتن به سوی من بودن درست نیست .شهید می شوم که بدانم هر گاه برای تو بودن بروم رسیده ام . چه قدر سخت می شود که بخواهم تو باشم. میدانی اینکه آدم خودش باشد خیلی سخت است وسخت تر اینکه آدم بخواهد تو باشد. اگر چه توی دنیای کوچک نمی شد تو بود .باید در(( من )) ((تو)) شد.(باید در درون خودمان چیزهایی را عوض کنیم تا بتوانیم از منیت رها شویم و او شویم . (به دلیل دوری کردن از شعار(( او)) که در ادبیات به معنای خداوند است در این جا (( تو )) معنای خداوند را دارد و تو شدن یعنی خدایی شدن))

بین راههای هزار بار به آخر رسیده ی درونم هیچ گاه راه تو را حتی شروع هم نکرده ام .نمی دانم چرا این دور متناوب تمام نشدنی سرکش نمیخواهد چموشی را رها کند و به تو دچار شود .

همه ی راه های رفتنی را هزاران بار رفته ام . هزار بار این راههای مدور را به امید رسیدن گذرانده ام و باز نرسیده ام. .چرا راههای نرفتنی را به امید نرسیدن نروم؟ .

راه صاف تو را بین این همه افکار مشوش نمی شود پیدا کرد ...آن قدر پر از نگاه های معمولی و حرفهای معمولیم که حتی نمیشود گوشه ای را برای رسیدن پیدا کرد . من چه قدر خودم را خسته کرده ام با قدمهای تند و شتاب زده . ببین من نمیدانم چرا از انگشتانم ستاره نمی بارد و یا چرا از پیشانیم نور به آسمان نمیرود . من نمیدانم چرا آفتاب نگاهم رنگین کمان ندارد و نمی دانم چرا وقتی حرف میزنم مروارید بیرون نمیریزد . ولی بدان که میخواهم برسم به جایی که باید .پس کمی خریدار نگاه خشکیده ام باش.

آینه باران زده ی نگاهت بی صدا تر از شب بوهای عاشق است . و من عاشق آینه ات شده ام. بار دیگر بر من ببار.

Plz.

+نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت19:24توسط من | |

سكوت كنيد...



تمام افلاك درد ميكشد و پيشاني زمين عرق كرده و چشمان آسمان در دريايي از اشك و خستگي غرق.

و قطره هاي درشت شبنم بر پيشاني كربلا در تلالو . زنجيرها در التهاب گسيختن و شمشيرها در انتظار فريفتن و فرات هم چنان در گردش و پيچش ...

زمان در آستانه تاريخ به وضوح ميدرخشد و تاريخ در آستانه ناتواني به خود مي پيچد .فرشتگان بالهايشان را بر آينه دشت ميگسترانند و آماده نواختن آهنگ حماسه آفريني اند.

تامل هاي جاودانه اي در گوش زندگي جاري ميشود ..ماه به زير ميرود و خورشيد قادرانه در چشم آبي آسمان جاي ميگيرد ...قلب زمين به ضربان مي افتد و فرودها و فرازها آرامتر از هميشه به گريه مي افتند .

ايمان ميخواهد ازخون متبلور شود و در چشمان سرد سرزمين در عصيان فرورفته به فرياد مستانه اي بدل شود و كفر ميخواهد چون راهبان در ديرهاي ناباورانه اي به انزوا فرو رود.

تمام افلاك درد ميكشد و پيشاني زمين عرق كرده و چشمان آسمان در دريايي از اشك و خستگي غرق.

او مي آيد بي صبرانه و شكوهمند با پشتوانه اي كه استحكامش را از ايمانش وام گرفته است او مي ايد با تمام بودها و نبودهايي كه دروسعت چشمانش جاي ميگيرد... مي آيد تا نشان دهد كه همه زندگي پرارزش و گرانقدرش را حاضر است در كهكشان پرستاره فنا لله به دست باد دهد ...او ميداند كه بايد به بالا برود ... بايد با نيزه هاي سهمگين دشمن بالا برده شود تا بتواند دست خورشيد را بگيرد و از پله هاي سعادت و رستگاري خيز بردارد و به دامان دوست بيفتد .او مي آيد چون ميخواهد براي هميشه در ابتداي حماسه ها بايستد.

حتي جو هم براي تمثيل چون كوه است ..او به اندازه هيچ هم در دلش ترديد نداشت ...وقتي كه پشتش به نور ماه گرم بود و ميدانست كه مهتابش او را تنها نميگذارد و پشتش را خالي نميكند براي چه بايد از پاك ماندن بترسد ؟...وقتي كه ميدانست دستهاي ماه زيبايش چون برگهاي تازه جوانه زده اي با كفر نابود نميشوند و ميدانست كه غنچه هايش عاشقانه تر از هميشه خواهان شكفته شدند پس براي چه بايد از ناكساني كه چون كركساني گرسنه پاي در ركاب كفر ميگذاشتند لحظه اي هراس داشته باشد ؟

حسين ميخواهد در گودال عشق مستانه عشق بنوشد و سر بدهد .ميخواهد جوانمردي را بهاي تازه اي ببخشد او ميخواهد شهادت را تا مكاشفه قشنگ ايمان پيش ببرد .

تمام افلاك درد ميكشد و پيشاني زمين عرق كرده و چشمان آسمان در دريايي از اشك و خستگي غرق.

سكوت كنيد .....زمين ميخواهد شربت حيات بنوشد

سكوت كنيد .....خون ميخواهد كفر را از زمين بشويد

سكوت كنيد .....حسين ميخواهد به گوش تاريخ چيزي بگويد.

+نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت0:20توسط من | |

آرزوهای حقیقی م ن



آرزوها ...آرزوها چه قدر تاریکند و چه قدر دورند و چه قدر فاصله دارند تا به حقیقت بدل شوند .... و حقیقت که چه قدر آشکار است و چه قدر دلچسب است و چه بد که میگویند حقیقت تلخ است.

آرزوهایی که با ما فاصله دارند....یعنی با حقیقت فاصله دارند .(اگر این دوجمله معادل هم باشند پس یعنی ما حقیقتیم .بله همان حقیقتی که همه میگویند تلخ است) اما نگران نیستم نگران فاصله ها نمیشوم.من دل به شعر سهراب گره زده ام.... همیشه فاصله ای هست.دچار باید بود...

. دچار میشوم دچار یک نگاه که پشت پلکهایم یخ زده است. دچار میشوم مثل همان ماهی کوچکی که دچار آبی بی کران شد . دچار فاصله ها ..دچار رویاها. (چه قدر شاعرانه شد!!!) .

هزار شمع در خودم روشن میکنم تا بتوانم پس زمینه تاریک ذهنم را واضح تر ببینم. چه چیزهایی که در این پس زمینه نخشکیده اند . چه آرزوهایی که به من بدل نشده اند و چه خواسته هایی که سر بر نیاورده خاموش نگشته اند .... خاموش خاموش خاموش .


میدانی من قبل از اینکه شعر سهرابی بخوانم فکر میکردم همیشه به همه خواسته هایم خواهم رسید .حتی آرزوهای غیر ممکن ...تازه مگر یادت نیست که فیلسوفان غربی گفته اند غیر ممکن غیر ممکن است ؟ کدام یکیشان بود که میگفت همه خواسته هایت از ناحیه ذهن نیمه هوشیار به حقیقت بدل میشود؟؟؟؟ ..راستش هر چه من در ذهن نیمه هوشیام آرزوها را نگه داشتم باز هم حقیقی نشدند ...باور نمیکنی؟ خوب امتحانش که ضرری ندارد.

"خدا حق است.حقیقت انکار ناشدنیست . حقایق دست یافتینیست ."

با این حساب پس باید بگویم که قول ان بنده ی خدایی که گفته است حقیقت تلخ است را رد میکنم آن هم با بلندترین صدای منطقی که در من جیغ میکشد.آخر مگر میشود خدا تلخ باشد؟هان؟

خدا در من دمید و این شد که من شدم .این شد که روحم بخشید .بدون روح یک تکه گل بی ارزش که بیشتر نبودم. وقتی خدای حق در من دمید پس حتما من هم یک ذره حق شدم البته به اندازه ظرفیت پذیرشم.........اصلا از این تفکرات فیلسوفانه بگذریم.میترسم مرا به فلسفه ای ناممکن منوط کند و من میترسم از منوط نشدن به ناممکن ها (اگر چه گفته اند نا ممکن نا ممکن است.ولی من فعلا چسبیده ام به سهراب خودمان .هر چه باشد دچار بودن بهتر از غیر ممکن بودن است) و شاید ناممکن هم خودش حرفی برای گفتن داشته باشد که بعدها بیشتر در موردش فکر خواهم کرد.

اگر چه همه ی عناصر خوب بودن در دنیای من وجود دارد اما عناصری هم برای بد شدن پا به عرصه گذاشته اند.عناصر خوب بودن مارا حق نگه میدارد و عناصر بدبودن مارا ناحق میکند. و همین میشود که حتی اگر یک ذره هم ناحق باشیم آرزوهایمان درست و حسابی حقیقی نمیشوند.

تازه ترها بیشترین حرفی که میشنوی این است:" این روزها باید گرگ باشی" (یعنی یک ذره بدی را با خوبیهایت قاطی کن تا یک وقت طعمه نشوی ..گرگ یعنی ترسناک)" این روزها حق را باید بگیری نه اینکه منتظر بمانی تا بدهند."...و من چه اندازه از فلسفه ی نوظهور این حرفها بیزارم.

به نظر تو بهتر نیست خوب باشیم حتی اگر به قیمت زمین خوردنمان تمام شود؟ هر چه باشد حداقل میتوانیم وقوع تعدادی از آرزوهار ا ببینیم.

تو فکر میکنی آدم بودن سخت تر است یا سخت بودن ؟ ....میدانی این روزها خیلی سخت است که ادم خودش باشد البته برای اینکه خودمان باشیم باید به خیلی چیزهایی که الان نیستیم برگردیم.


تازه تر ها حسش میکنم همان چیز نامعلومی که نمیگذارد ما خودمان باشیم...گاهی میاید زیر پوستمان بالا و پایین میپرد تا از خودمان دور شویم. و این بد است.از خود دور شدن را میگویم چون ناحقمان میکند و ناحق بودن یعنی حقیقی نبودن و حقیقی نبودن یعنی ناممکن شدن(آرزوهای ناممکن بیچاره). ان وقت است که پس زمینه ی ذهنت میشود پر از آرزوهای به حق نپیوسته . وقتی راهی برای حقیقت نباشد آرزوهایمان از کجا بلغزند و به حق وصل شوند؟واقعا از کجا؟ . میفهمی ما خودمان باید با حق بودنمان یک راه باشیم برای به وقوع پیوستن خواسته های خوبمان.


پشت همه ناباوری های کودکانه ام زانو زده ام و درگیر حقیقتم .حقیقتی ورای سرزمین آرزوهایم.چشم دوخته ام به خودم و به تکه های شکسته ای که از من باقی مانده است و به آدم فکر میکنم .آدمی که حق بود و نا حق شد آن هم با یک قلقلک کوچک . شاید تلخی حقیقت همین جاست .همین جا که یک (( نا)) هم وجود دارد و میتواند آرام بنشیند کنار حق و جدی جدی بشود ناحق .

تکه های شکسته من را دوباره کنار هم میگذارم ....تکه های یک ادم دچار بوده را....و من که شرقیم چرا به نا ممکن غربیها بیندیشم؟ و همان سهراب بس است برای توجیه آرزوهای شکست خورده ام ...و آن ماهی سهراب چه قدر خوشبخت است که دچار آبی بیکران شده . و من چه اندازه خوشبختم که دل به سهراب می سپارم.


هر روز می گذرد و ما هنوز درگیریم. درگیر آرزوهایی که پشت هم مچاله اند. و هر روز میبینیم که یکی یکی خک میشوند و ما روز به روز تهی تر از پیش .

بیا به ذات خودمان برگردیم.همان چیزی که بوده ایم بشویم.غلطهایمان را پاک کنیم و بدانیم که چه اندازه از خود واقعیمان دور شده ایم و دلیل این همه رویاهای خشکیده شاید فقط خودمانیم.


و تو هم دچار باش .دچار حقیقت پنهانت .دچار آبی بیکرانی که در تو میجوشد .همان آبی های کوچک که به تاریکی بدل شده... .دچار شو.... .دچار بی کرانها ....بیکران های همیشه ات که در تو به دوران افتاده اند .

پشت نگاه پر از ابهامت هنوز هم رد پای کوچکی از خودت باقی مانده ...پس دچارر د پای ابهامت باش که سخت حیران مانده است برای پیوستن به جاده های حقیقت .

دچار باید بود

دچار یعنی عاشق

+نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت13:58توسط من | |

دنیاهای شگرف من

 

جور دیگر بخوان

((هر روز از خودم میگریزم  هر روز میگریزم اما دور نمی شوم ...هر روز می فهمم که چه اندازه از خودم دور شده ام و هر روز از خودم می گریزم اما دور نمی شوم من از خودم دورم اما انگار این من واقعا من هستم به همین نزدیکی 

اینجا دیگر کسی نیست یک دشت پر از تنهایی راهم را سد کرده است .میخواهم فرار کنم .راههایی برای گریز پشت بی من بودن مانده اند و من هرگز به آنها نخواهم رسید ...هرگز

هر روز میبینم خودم را که چگونه عجیب می شوم ...تازه تر ...کهنه تر ...زیرکانه تر...ساده گونه تر. من کیم؟هر روز زیست گاههای در من متبلور می شود و موجوداتی برای حیات سر بر می آورند .من سرزمینی اهوراییم یا اهریمنی؟

هرروز کشف های تازه ای .چیزهای نوگانه تری ...آخر این من کی به انتها میرسد ؟از این همه تازگی های کهنه رنجیده ام .می خواهم آسوده خاطر چشم بر هم بگذارم ...آسوده .آرام.راحت

یک روز گم می شوم و روز دیگر آن چنان پیدا که فریفته ی خویش می شوم .من پر از اعجابم. اسراری نهفته دارم .من پر رمز و راز ترین جزیره ام.))

 

نوشته ام را که بیشتر میخوانم می فهمم چرا او گفت : خودت را بشناسی انگار مرا شناخته ای .قدیم ترها با خود می اندیشیدم که چه کار ساده ای ...معلوم است که خودم را می شناسم پس حتما او را هم شناخته ام .اما نه...در هر کداممان دنیاهایی نهفته پر از زیبایی و پر از اعجاب و هر کدام آسمانهایی دارد به وسعت آسمانمان . هر کدام ستارگانی به درخشش ستارگانمان .دریاها  ابرها  باران ها   میدانی همه اش دارد در تو شکل میگیرد ..باور کن

یک آدم رسالتش فقط راه رفتن نیست .زندگی سوختن نیست .مردن نیست ...شاید شناختن است .شناختن این همه سرزمین های دور و دراز .

میدانی وقتی آدم سیب را خورد فقط او نبود که که تصمیم به این کار می گرفت بلکه همه مان بودیم .ذره هایی بودیم درون ادم .ما همه آدم بودیم .همه ما قبل از اینکه اینجا باشیم سیب ممنوعه را گازززز زدیییییییییییم اما یادمان رفته است مثل همه چیزهایی که فراموش می کنیم مثل قول هایی که به خودمان می دهیم به خدایمان می دهیم .شاید اسممان از همین رو شد انسان ...یعنی فراموش کاررررررررر

 

ما آدمها ذره هایی بودیم در یک پوشش واحد .مثل مورچه های ریزی که در یک کالبد قرار می گیرند و با یکدیگر قصد می کنند .با هم تصمیم می گیرند و بعد وقتی لغو فرمانی کنند همه شان مجازات می شوند این یعنی اینکه کالبدشان فرو می ریزد . ما پوششمان را پاره کرده ایم و بعد از بالا ریختیم روی زمین   توی دنیا .

اینجا را خودمان خواسته ایم .خودمان ساخته ایم .ما مسئول سرنوشتمان هستیم .واقعا که ما آدمهای کوچولو چه قدر مرموزیمممم.

شاید اگر بیشتر فکر کنی و به درونت نگاهی بیندازی آدمهای کوچکتری در خودت ببینی همان ادمهایی که قبلا حرفشان را زده ام .میدانی این روزها حسابی سردرگم شده ام هر چه تلاش میکنم که خودم را بفهمم نمی شود با هر تلاشی برای نزدیک شدن به خودم بیشتر دور می شوم .

 

نمی خواهم به تو چیزی یاد بدهم اما می خواهم به تو یادآوری کنم .بسوز ..بمیر ... خاکستر شو...و ذره ای از خودت دیگر نباش  تو همینی .همین که می بینی... همین چیزی که دیگر نمانده . می فهمی ؟تو شکوفا شده ترین شکوفه ای .نگذار میوه شوی ....چاقوهای بران در انتظارتند. فقط شکوفه باش .کوچک ساده  زیبا

بیا دستت را به من بده تا با هم گم شویم من دنیاهایی بهتر سراغ دارم آن سوی چشمانت دارند می درخشند .بیا دیگر هیچ کس نباشیم شاید این گونه خودمان را بفهمیم .امشب شب نابودی من است .این من باید از من بودن در بیاید ....آهای آدم کوچولوهای مرموز میخواهم بشناسمتان.

+نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت22:53توسط من | |

به م ن ...





باز هم نمی شود ...هر کاری میکنم که احساس خوشبختی کنم باز هم نمیشود ...یعنی میدانی نمیخواهم بگویم که بدبختم و این را هم میدانم که باید قانع باشم اما دلم میخواهد مثل آخر قصه هایی که در کودکیمان میخواندیم و با خود فکر می کردیم که چه خوشبختند مثلا این سیندرلا ...سفید برفی ...یا آلیس_ سرزمین عجایب احساس خوشبختی کنم. منظورم این است که ما با انها احساس خوشبختی میکردیم و تویشان گم میشدیم .

اما حالا هر کاری که میکنم این احساس به من دست نمیدهد همین احساس خوشبختی . حالا همه ی کارهای خوشحال کننده برایم بی مزه شده است و همین بی مزگی حالم را گرفته دقیقا به اندازه ای که الان دارم می بینم که چه اندازه دست خطم به فلاکت کشیده شده است حالم را میگیرد

دیروز کسی درونم هی حرف میزد هر چه محلش نمیگذاشتم اما باز هم ول کن نبود ....اصلا معلوم نیست این من از جان من چه میخواهد .این همه آدم توی این دنیا دارند راست راست راه میروند اما این آمده اصل چسبیده به جان من بدبخت .همه اش چیزهایی میگوید که دوست ندارم .کارهایی میکند که عصبانیم میکند دیگر نمیدانم از دستش چه کنم

دلم میخواهد وقتی چشمانم را می بندم درونم را می دیدم .دوست دارم که بدانم در من چه میگذرد این قدر پیچیده شده ام که خودم هم خودم ا گم کرده ام

دنبال یک راهی میگردم ...یک چیزی ...که بشود با آن احساس خوشبختی کرد...(خوب اینقدر نگو چیزهای زیادی برای این کار داری من چیز دیگری می خواهم) .یادت می آید کودک تر که بودیم چه خوشبختانه زندگی میکردیم هر روز مغرورانه میگفتیم چه قدر ما بزرگیم چه اندازه ما خوبیم اصلا نکند قرار است ما پیامبر باشیم؟(البته الان فهمیدم که اون وقتا این حس به خاطر ویژگی قهرمان سازی دوران نوجوانی بوده ..پس زیاد جدی نگیرید) اما حالا وقتی مفت مفت به خوشبختی هم میرسیم بیشتر بدبخت میشویم ..عجب بدبختی داریم ما

میخواهم با همه وجودم بگویم که گاهی ندانستن... نفهمیدن ... یاد نداشتن به درد میخورد .حد اقل از چیزهایی هم که درک اشتباهی داریم لذت میبریم .اما این علم دوست نداشتنی (گاهی) همه چیز را برایمان زشت کرد هر چه از کودک بودن بیشتر در امدیم کودک تر شدیم ..کودک هایی که حتی دیگر یک شعر کودکانه هم بلد نیستند ...کودکهایی شدیم با هزار بهانه ی تازه برای خوشبخت نبودن ..این کار را علم یادمان داد .یاد آن تعبیر زیبای شریعتی افتادم که می گفت : راه شیری برایم شاهراه علی بود که مرا به مکه میرساند اما بعد شد مجموعه ای از ستاره های سرد و بی روح ... این است آن چیزی که نمیگذارد خوشبختانه قدم بزنیم .

انگار همه ی چیزهایی که یاد میگیریم توی چشممان میرود برای همین اینقدر سرسختانه به جان زندگی افتاده ایم. آموخته ها جای اینکه عقلمان را وسعت بخشد ..چشممان را کوچک میکند ...کاش کودکانی نادان میماندیم اما کودکانی نا آگاه نمیشدیم ...حالا بهتر است فقط چراغ های مان را خاموش کنیم چون دیگر چیزی برای تماشا کردن نیست .. کاش زیبا دیدن را یک جایی پیدا کنم .


بیا دستمان را به دست آسمان بدهیم میدانم که حرفای زیادی برای گفتن دارد ... بیا ستاره ها را همان سوراخ های کف بهشت ببینیم و همان جایی که گاهی خدا برایمان دست تکان میدهد ...بیا چشمانمان را به شب بسپاریم تا بتواند بهانه های کوچک خوشبختیمان را ببیند.

بیا از من عبور کن ...چشمانم دریچه می شود به کوچه ای که در ان پرسه خواهی زد .در من فرو ریز مثل یک موج خاموش که آرام روی دریا میلغزد ...من ندیدن را دوست دارم بیا به ندیدن عادت کنیم .من میخواهم چشمانم را بفروشم ..تو خریداری سراغ نداری ؟

اینجا حراج میکنم همان دو چشم را که بد میدید بد... می خواند و نمیگذاشت چیزی آن طرف تر از چیزی را ببینم ...کسی پشت پلکهایم زانو زده صورتش را گذاشته جای صورتم ..چشمانش از جای دو چشمم نگاه میکند به ورای من ... بیا تا دیر نشده در من جاری شو من امروز پر از راه گریزم ....پر از راه میانبر... امروز پرم از معجزه های خوشبختی .

/*]]-->

+نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت23:52توسط من | |

پایان من




همیشه فکر می کنیم که تا پایان چه قدر راه مانده است .. اما واقعا اینگونه نیست . انگار امروزی که دیروز در انتظارش بودیم فقط یک ثانیه دوام داشت ... اصلا معلوم نیست این ثانیه ها از کجا می آیند و به کجا میروند ..این روزها و شبها نکند افتاده اند روی دکمه ریپیت ؟؟؟؟ ...

شاید گذر عمر مثل خوردن یک بسته پفک است (پفک به خاطر اینکه من دوست دارم) وقتی بسته اش را باز میکنی به خودت میگویی چه قدر زیاد است حتما خوردن این همه پفک تا فردا طول میکشد اما...اما... اما نه واقعا اینگونه نیست خیلی زود دستمان میخورد به ته پاکت و خوبتر که نگاه میکنیم میبینیم بله ...تمام شد

امروز به گوشم رسید که پیرمرد 90 ساله ای در خانه اش در حال جان کندن است و هیچ کدام از بچه هایش آنقدر معرفت ندارند که پیشش بروند...یکی گفت :چه قدر بد است آدم در ناتوانی و پیری بمیرد ..حتی عزیز ترین ها هم به یاری نمی آیند من هم ته دلم کمی خوشحال بودم البته نه به خاطر اینکه پیرمرد بیچاره تنها بود ...آخر به خودم میگفتتم کووووووووو تا 90 سالگی من که هنوز به 20 هم نرسیده ام پس بهتر است به بد بختی هایی که الان دارم فکر کنم نه به بدبختی هایی که قرار است نصیبمان شود در آینده ....

اما قلبم بدجوری درد گرفت یکهو همه زند گی که گذراندم جلویم صف کشید یاد 7 سالگی افتادم اولین روز مدرسه . به این فکر کردم که آیا واقعا این من وقتی که 7 سالش بود هیچ فکر میکرد که به همین سادگی بزرگ شود و به سن نزدیک به 20 برسد ؟

اما جواب این سوال زیاد مهم نیست ...بدبختی محض جای دیگریست ...زمانی که این من به آخرین حد عمر رسید و وقت رفتنش شد آنگاه آیا این من باور می کند که 20 سالگیش با آن همه غرور به این سرعت به پایان رسیده باشد ؟... آیا این من باور میکند که به همین سرعت برق آسا بسته پفک تمام شد؟

شنیده ام که پدر و مادر خدایان زمینند .کاش آنها را هم سجده کنیم ...چه بد آدمهایی میشویم ما اگر یکی از این خدایان را در ناتوانیشان فرو گذاریم ...اصلا مگر زمانی که پیر و شکسته میشوند دگر خدا نیستند ؟

آنها کسانیند که روحشان را در جام وجودمان ریختند تا به ابدیت پیوند بخوریم

به حق که آنها خدایان آسمانند که به زمین تبعید شده اند آن هم به جرم اسمشان ....پدر و مادر

+نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت23:45توسط من | |

  داشتم به خودم میگفتم کاش من هم قدری مریض می شدم .آخر الان دو سه سالی هشت که مریضی نگرفتم .راستش را بخواهید دلم بدجوری میخواست تا اینکه بالاخره همین چند روز پیش همه مان به به طرز ناگواری مریض شدیم .

من آخرین نفرشان بودم (به حول قوه الهی ) سرماخوردگی وحشتناکی همراه با استخوان درد و کمر درد و دلدرد و سر درد(همه جا درد) در خانه مان رخنه کرده بود ...یکی خوب میشد و آن دیگری می افتاد .و من بیچاره که هنوز قربانی این مرض نشده بودم باید پرستاری میکردم به همین خاطر بدجوری به من سخت گذشت (بیچاره من) دیروز دو سه باری تب کردم آن هم بدجورررررررر .

دکتر نامرد برایم دو عدد آمپول نوشت و پرستار نامردتر هم خیلی بد تزریق کرد بد جوررررررررر (حسابی حالم جا اومد) .آنقدر حالم بد شده بود که ثانیه ای 30 بار آرزوی مرگ میکردم(باور کن... خدا نصیب گرگ بیابون نکنه) .

خلاصه اینکه یک جوری میخواستم از گیر این درد ها خلاص شوم احتیاج به یک شادی و یا یک چیز شادی آور داشتم تا بتوانم دردهایم را به فراموشی بسپارم .تلویزیون از خدا بی خبر هم چیزی در چنته نداشت جز چند سریال دراماتیک اشک آور .(نمی دونم چرا همه دوست دارن مخاطبینشون رو به گریه بندازن) ...این از سریال های ایرانی که در هر قسمتی بالاخره یک جایی باید اشک مارا در بیاورند آن هم از رمان های ایرانی و خارجی که به طرز ناگواری عاشقانه میشوند و آخرش هم به هزار بدبختی و مکافات که قرار است به هم برسند به هم نمیرسند و یا اگر برسند دوباره به طرز ناگواری از هم جدا می شوندو اعصابمان را بازیچه خویش قرار میدهند ( عجب!!)

همه تازگی ها دوست دارند اینگونه در دل بنشینند (اینگونه یعنی: با بازی کردن با احساسات و اعصاب مخاطبینشان) اصلا چرا این تلویزیون نباید یک برنامه شاد و مهیج برای بزرگسالان پخش کند؟؟ چرا به جای هزار هزار گفت گوی خبری و هزار هزار برنامه آشپزی که از هر 5 شبکه پخش میشود یکی دل نمیکند برنامه ای مثال عمو پورنگ که برای کودکان پخش میشود برای بزرگتر ها بسازد؟؟؟ البته بگویم تازگی ها از فرط بی حوصلگی به جبر مسافرخانه سعادت میبینیم(وجدانا خوب برنامه ای شده حداقل دو تا چیز یاد میگیریم) .

خدارا شاکریم که این جماعت فیلم ساز رحمی به دل کودکان کرده اند و برای آنها برنامه هایی از سر رقابت با هم میسازند و ما هم از بخت خوبمان با آنها در تماشای ((عمو پورنگ و امیرمحمد)) یا(( فیتیله )) همراه میشویم این گونه حداقل کمی احساس خرسندی میکنیم .

کاش ما هم کودک میشدیم تا کارگردان ها فکری به حال حالمان میکردند .راستش اگر خودمان دلمان برای خودمان نسوزد کس دیگری هم دلسوزی نمیکند ..پس همیشه هوای خودت را داشته باش در این فصل هم کمی بیشتر پشمینه بپوش با این اوضاع قمر در عقربی که هست هم هیچ گاه آرزو نکن که مریض شوی آن هم به طرز ناگوار ....اصلا آقا جان سری که درد نمیکند چرا دستمال ببندیم ...هان؟      

+نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت14:17توسط | |

چیزی شبیه من



  خیلی محرمانه ...


  دلم نمیخواهد شکوه ای بکنم اما احساسم میخواهد بگوید که من دیگر به روزمرگی رسیده ام .

آن حس های قدیمی دیگر در من تجدید نمیشود .نمیدانم این را به حساب چه چیزی بگذارم.مقصر

این من هستم؟ یا دیگر من ها؟ یا شرایط؟ و یا شاید هم هیچ کس ...شاید اصلا قصوری نیست که

بخواهم دنبال مقصرش باشم .اما هر چیزی که هست یا نیست دلم کمی برای آن حسهای سابق

تنگ شده است(واقعا کمی نه خییییییییلی)

  امروز خواستم به خدا گلایه کنم یعنی کردم(باورت نمیشه؟باور کن جون تو کردم)همه

اشتباهاتم را انداختم گردن او .گفتم که تو همه زندگی مرا خراب کرده ای .گفتم که تویی که

نمیگذاری اتفاقات خوشایند پیش آیند .عجب موجودی هستم من انگار که نه انگار همین خودم

را... همین زندگیم را هم خدا به من داده...گاهی چه آدمهای عجیبی میشوند این من ها .همیشه

میخواهند جای دیگران باشند به دنبال بهانه هایی می گردند تا یک جوری اشتباهاتشان را گردن

دیگران بیندازند و این وسط چه کسی را مظلومتر از خدا پیدا میکنند...کسی که در مقابل همه

لجبازی ها و بد و بیراه های این من ها نه حرفی میزند نه اخمی میکند نه چیزی میخواهد نه

مجازاتی میکند فقط و فقط لبخند میزند ..همین یک لبخند که یعنی همه جوابها در مقابل آن همه

حرف نیشدار . این من ها خیلی بد شده اند البته تقصیر ما که نیست(!) تقصیر خودشان است(ای

من های بی ادب)خود خود خودشان .

گاهی اوقات نمیتوانم ربط بعضی چیزهارا بفهمم هر چه پازل ها را به هم میریزم و میسازم بازهم

جایی غلط از آب در می آید .چیزی کم است. جایی هی اشتباهی چیده میشود (البته این من

اشتباه میکند وگرنه تقصیر من که نیست(!))...خسته شده ام .البته نمی خواهم فکر کنی که

واقعا خسته شده ام  فقط کمی از این افکار لجوج که هی پافشاری میکنند و دست از سرم بر

نمیدارند خسته و دلگیرم وگرنه همه چیز عالیست.همه چیززززززز (و شاید هم نه) . شاید باید

گفت که این من ها خستگی ناپذیرند آخر همه اش دنبال معما ها میروند همه اش میخواهند

کشف کنند ..بفهمند ...یاد بگیرند...یاد بدهند..جلو بزنند...خرابکاری کنند..دسته گلهای خوشکل

خوشکل به آب بدهند و همه اش هم بی خیال همه چیز نمیخواهند بشوند(باور کن). راستش من

اگر جای این من فعال این همه در جست و جو بودم حتما تا به حال سرزمین جدیدی کشف کرده

بودم شاید هم یک منظومه نوظهوررررر. امروز کمی جلو تر رفتم و گفتم من یک تصمیم جدید

گرفتم ... کسی گفت : تو هم که همه اش تصمیم میگیری آن هم تصمیم جدید ...همه اش فکر

میکنی ..بابا فیلسووووووووووووووف شدی (خوب چرا کسی این کودک شیطان درون را

نمیخواهد بشناسد .من گناه دارم ..ایشششششششش) بعد که بیشتر فکر کردم (خوب چه کار

کنم هی فکرم میاد دیگه) دیدم راست میگوید من روزی 1000 بار تصمیم میگیرم...فکر های تازه

تازه میکنم ..راههای تازه ای میابم ....خوب من که این همه فکر میکنم چرا همین طور مانده ام؟

(واقعا چرا؟)....واقعا از حرف تا عمل چه اندازه راه طولانیست...از رویا تا واقعیت چه دنیاها فاصله

است....من میدانم که باید تلاش کرد ..کوشش کرد همه این حرفهایی که همه میزنند اما نه از

روی اعتقاد قلبی را میدانم...این من هم تازه این ها را میداند ...خوب من تلاشم را برای چیزهای

واقعی تر و همیشگی میگذارم شاید به خاطر همین است که فکر میکنم کمی به زندگی روزمره

نزدیک شده ام ....این را اصلا دوست ندارم . من هم دوست ندارد چه برسد به من !! دلم میخواهد

اتفاقی ناب و غیر منتظره بیفتد البته بگویم از نوع خوب و دوست داشتنی ...نمیدانم چرا همیشه

منتظرم تا خبری فوق العاده خوشحال کننده بشنوم ...من قبل تر ها اینگونه نبودم ..این حس تازه

تر ها در من متبلور شده است...آخر خوب میدانی هر کسی نیاز به یک تکان مثبت ذهنی دارد

یعنی همان تلنگر به سوی پیشرفت ..من میخواااااااااااااااهم راستی یکهو یادم آمد که بزرگان

گفته اند خودت میتوانی معجزه آفرینی کنی ( باور کن همه این حرفهارا میدانم ..اینکه باید تلاش

کنم...حرکت کنم ...بجنگم ...و اینکه همیشه دست به دامن خدا باشم) اما خوب هر چه باشد من

یک من دیوانه دارم که گاهی چیزهای غیرمنتظره میخواهد...اصلا دلم میخواهد تلفن زنگ بزند و

بگویند یک جایزه فوق العاده  برنده شده ای ...مگر آن کسی که برنده میشود تلاش کرده؟ ..پس

قبول کن که گاهی هم نیاز به یک تیک هیجانی هست....یا دلم میخواهد بگویند در قرعه کشی

بلیط سفر به دور دنیا را برده ای یا مثلا هر چیز خوشحال کننده ...مثل فراهم شدن مقدمات یک

جشن مفصل ..یک سفر عالی با یک همراه عالی ...از این چیزها دلم هوس کرده ..البته اصلا

دوست ندارم منفی باشد مثل آن روزی که تلفن زنگ زد و خبر رفتن یک آسمانی را داد ..گفته

باشم اگر میخواهی برایم دعا کنی در دعایت حتتتتتتتتتتتتتتتتما قید کن یک هیجان مثبت ...آفرین

به تو.


یکی دیگر از دلایل عجیب بودن ما آدمها هم این است...البته باید بگویم عجیب بودن من ....همیشه

چیزهایی را میخواهیم که داریم اما نمیبینیم ...یا آرزوی چیزهایی را میکنیم که زود برآورده

میشود اما بعد هم آنها را نمیبینیم چون این چشم طمع کار ما چیز دیگری را پسندیده ...خدا هر

روز برایمان آرزوهای دیروزمان را براورده میکند اما ما همه اش به فردا خیره میشویم ...به فردا

یی که هنوز صبح نشده دیگر فراموش میشود و فردای دیگر جایش را پر میکند ... بزرگی میگفت

اگر آدم گذشته اش را فراموش کند مجبور به تکرار آن میشود...کاشکی میشد که بعضی گذشته

ها تکرار میشد اما بعضی ها به خاک میرفت... خلاصه میگفتم ...خدا هر روز روبه روی این من ها

مینشیند به همه چیز ما گوش میدهد ..میبیند ...حس میکند ..با اشکهایی که سقوط میکنند

میگرید و با خنده هایی که صدایشان هفت آسمان را پر میکند میخندد ...باور میکنی که حتی

تپشهای قلبت را هم میشمارد؟ ...از بس که ما را دوست دارد اما ما بی رحم ترین موجودات این

مخلوقاتیم ...یک روز میگوییم این ... روز دیگر میگوییم آن یکی ..خدای بیچاره معصوممان چه

میکشد از دست این من ها .مثل اینکه خدا واقعا خود صبر است . وگرنه تا به حال حتما از دست

کارهای ما دق کرده بود .همه چیزهایی که میخواهیم میشود اما انگار ما کور باطلیم ..خدا هم

گیر چه دیوانه هایی افتاده یک مشت


دیوانه زنجیری  

+نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت21:40توسط من | |